روایات روزمره (64): جز دو حرف نبشته صورت دل /معنی دل به خواب نشنیدم* - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
دارم The Company You Keep را میبینم که خوابم میبرد؛ بین خواب و بیداری و هزار فکر و خیالی که مغزم را روزبهروز انباشتهتر میکند ـ و مگر که این خصلت پوزیدونها نیست؟ ـ ضبط صوت ذهنم آهنگ تیتراژ فیلم
روایات روزمره (65): موجیم که آسودگی ما عدم ماست - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
شبح در تاریکی گفت: محتضر را یا می کشند یا حیات دوباره می بخشند. گفتم: و چه بسیار که در مرگ زندگانی است. گفت: زندگی بدون رؤیا نیستی است. نگاهش کردم: آدمی از ناشناخته ها می ترسد. نزدیک تر آمد. خودم را د
روایات روزمره (66): چون میروی بیمن مرو* - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
به مرگ میاندیشم و ناگزیرم؛ ازآنرو که زندگی میکنم. میاندیشم به اینکه در میانۀ راهی هستم که دوستش دارم و دلم نمیخواهد تمام شود و مگر برای خواستهها و آرزوها و تجربهها و حسرتها و حتی احساس بدبخت
هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(1) - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
«قبل تو با خیلیا رابطه داشتم گلسا...» کلمهها با فضای آرام مکالمه تضاد کامل داشتند. از حرفش جا خورد. دوباره موجود خبیث حنجره غافلگیرش کرده بود. نمیگفت این را اگر گلسا نمیخواست جای اسب باشد، اگر
هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(2) - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کردهای و دلت میخواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت میمانم، خودم را جدا...
هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(3) - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
زن پیری هم هست که هر بار میگوید «سیاست خانم، از بیسیاستی خودت بوده.» و من دوست ندارم برای کسی بگویم که حتی مارگارت تاچر هم در خانه چیزی نداشت بهجز زنیتاش. که فوقش با آن میتوانست دل کسی را نگه دارد. تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر. هیچکس نمیتوانست نگهت دارد، چه برسد به من که دستهایم دور تنت باز بو...
هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(4) - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:07
«عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقهفروشی فرق دارد. عشق عتیقه گرانقمیتی است که آدم باهاش زندگی میکند، اما عتیقهفروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.» یانوشکا چشم دوخته بود به راه رفتن
روایات روزمره (61): قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی* - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:06
تو از آن معدود آدمهایی هستی که در برابرت نمیدانم که چه چیز درست است و چه چیز نه. و تنها سبب این سردرگمی من خود تویی. میآیم، میبینمت و انگار چیزی مثل آن سالها شده است. انگار که تو خواستهای که مثل آن سالها بشود. من مشوشم، درگیرم و این بار اینقدر برایم واضح است که دیگر نیاز به خوابهای نمادین نیست. چقدر...
در آستانه فصلی سرد: بیستم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:06
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند / دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش* میم میگوید: «میخواهم جدا شوم.» میگوید: «بار آخر مادرشوهرم گفت که میم اهل زندگیه، ولی دوستاش خرابش می کنن.» میگویم: «غلط کرد ...» و به حرمت زندگی زناشوییِ حتی ازدسترفته میم، ناسزا نمیگویم. مادر آن آقا ما را میگفت. ما جمع زنان تحص...
روایات روزمره (63): عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم* - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:06
چگونه میتوان چیزی معمولی را خواست در جهانی که مدام تبلیغ بهترینها میشود؟ چگونه میتوان کسی متوسطالحال را دوست داشت زمانی که همه به دنبال بهتریناند؟ چطور میتوان در وصف لیلیای گفت که الهه زیبایی نیست، وقتی که همه به دنبال روزبهروز زیباتر شدناند؟ این همان کمالی است که فلاسفه یونان قدیم دنبالش بودند؟ هما...
در آستانه فصلی سرد: شانزدهم - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
آفرودیتهای بیچاره! چرخ روزگار چند هزاره هم که بگردد، جوامع مادرسالاری هم که دوباره ظهور کنند و آن خاطره گنگ هزارههای پیشین متعلق به الهه ها را هم که زنده کنند، باز ملکه هراست؛ نه آفرودیت. آفرودیت های بیچاره! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 3:38 توسط اکرم کریمزاده اصفهانی |
گزینگویهها (13) - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
ترجیح می دهم زن روزهای خاص باشم؛ تا زن روزهای معمولی؛ ولو اینکه یک روز باشد در برابر ده سال. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 3:30 توسط اکرم کریمزاده اصفهانی |
روز فراق را که نهد در شمار عمر (4) - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
نه که بترسم بروی، از دستت بدهم؛ پابند کردنت را دوست دارم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:23 توسط اکرم کریمزاده اصفهانی |
روز فراق را که نهد در شمار عمر (5) - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
تو را کم دوست داشتم؛ کاش پرستیده بودمت تا مثل خدا برایم همیشگی باشی. این را هربار که می بینمت زیر لب زمزمه می کنم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 8:38 توسط اکرم کریمزاده اصفهانی |
روز فراق را که نهد در شمار عمر (6) - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
حیف از تو؟! نه! حیف از من! تو که جایت بین گوشت و خون و رگ قلب من هست؛ گرم، تپنده، زنده. منم که مرده ام بین سردی فراموشی تو. + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 19:1 توسط اکرم کریمزاده اصفهانی |
روایات رومزه(56): دردم از یار است و درمان نیز هم* - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
عقدهای بودن جرم است؛ بیماری هم شاید این حرف اندکی اغراقآمیز به نظر برسد. حق هم میدهم به مخاطب که با دیدن این کلمات اندکی پریشان شود. اما منظور من از جرم تنها آن چیزی نیست که پیگرد قانونی دارد و در حیطۀ قضایی قرار میگیرد. مراد من از بهکارگیری این واژه بُعد خسارتآمیز آن است. البته که باز هم ع
روایات روزمره(57): چون چوگان فروخفتم* - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
از پلههای دانشکدۀ بهداشت پایین میآیم. آفتاب چشمم را میزند، سرم را میگردانم به راست ناخودآگاه و چشمم میافتد به تابلوی دانشکدۀ ژنتیک. تونل زمان باز می شود و میافتم توی راهنمایی فرزانگان امین با آن روپوش آبی کاربنی و مقنعۀ مشکی. نشستهام سر کلاس زیستشناسی، مبحث آناتومی انسانی. شور و اشتیاقم ا
روایات روزمره(58): مشتاقی و مهجوری* - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
عجزی است در ساختن جملات، آن هم وقتی که تأثیر تکتک کلمات را میدانی، معانیِ پشتشان را میفهمی، و خوب میدانی که درونت چه میگوید و گفتمان بیرونیات چه چیزی از تو به نمایش میگذارد. بسیار بیرحماند کلمات وقتی میتوانی به کارشان ببری و نمیخواهی و چیزی به تو میگوید که فایدهای ندارد. عجز بزرگی ا
روایات روزمره(59): مهر کردند و دهانش دوختند* - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
با «ی» دعوایم شده بود؛ زنگ زدم به «الف»، گفتم فقط بلند شو بیا اینجا. الف آمد. برایش تعریف کردم؛ با آن خودسانسوریهای همیشگیام. خیلی چیزها را نگفتم. از خودم الهه کامل ساختم. از ناتوانیهایم هیچ نگفتم؛ از آنجاها که پای خودم هم لغزیده بود. فقط گفته بودم که اذیت شدهام؛ که «ی» چه چیزهایی گفته است. نگف
روایات روزمره(60): هرکسی از ظن خود شد یار من؟ - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:56
یک وقتهایی احساس میکنم خودم از خودم جلو میافتم. ذهنم میدود و من اگر بخواهم همهاش را بازگو کنم، همیشه چیزی از دست میرود. زمان کمارزشترین آن از دسترفتههاست. چندی پیش به خانم روانکاو همین را گفتم. گفتم من نمیدانم کدام را باید بگویم؛ اصلا کدام مهم است و کدام، نه. خانم روانکاو جواب نداد؛ یا ش