برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کردهای و دلت میخواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت میمانم، خودم را جدا کردم از تو و گفتم هر کاری راحتی بکن، جلوت را نمیگیرم.
-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: چشمه، 1393،ص 112.
*مولوی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
زن پیری هم هست که هر بار میگوید «سیاست خانم، از بیسیاستی خودت بوده.» و من دوست ندارم برای کسی بگویم که حتی مارگارت تاچر هم در خانه چیزی نداشت بهجز زنیتاش. که فوقش با آن میتوانست دل کسی را نگه دارد. تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر. هیچکس نمیتوانست نگهت دارد، چه برسد به من که دستهایم دور تنت باز بود و خودم پَرَت دادم.
-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: نشر چشمه، 1393، ص 113.
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
چرخ روزگار چند هزاره هم که بگردد، جوامع مادرسالاری هم که دوباره ظهور کنند و آن خاطره گنگ هزارههای پیشین متعلق به الهه ها را هم که زنده کنند، باز ملکه هراست؛ نه آفرودیت.
آفرودیت های بیچاره!
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
تا زن روزهای معمولی؛
ولو اینکه یک روز باشد در برابر ده سال.
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
پابند کردنت را دوست دارم.
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
کاش پرستیده بودمت
تا مثل خدا برایم همیشگی باشی.
این را هربار که می بینمت
زیر لب زمزمه می کنم.
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
نه! حیف از من!
تو که جایت بین گوشت و خون و رگ قلب من هست؛ گرم، تپنده، زنده.
منم که مرده ام بین سردی فراموشی تو.
برچسب:
نویسنده: باران شریفی